Breaking News

مترو نوشت

این عکس رو دوست خوبم، کوروش گرفته … اون موقع اصن حواسم نبوده … فقط احساس می‌کنم که  این گلابی (فرشید) یه جورایی عکسمو خراب کرده…  پی‌نوشت: برنامه Instagram برای عکس ها معجزه می‌کنه… 

Read More »

دوست اصفهونی! :) . . .

یعنی فقط کافیه مثلن* ساندویج بخوریم… بعد از کالبد شکافی مخلفات، قیمت و وزن هر کدوم به تفتیک*، و برآورد هزینه های جانبی و در آخر قیمت تموم شده  به همراه سود فروشنده همه رو ذهنی بهت می‌گه…  (اونم با چه شوق و علاقه ای…!) حالا اینم از دکتر رفتنش! …

Read More »

تنهایی . . .

آنجا که تو ایستاده‌ای همیشه پاییز است همیشه برگ‌ها می‌ریزند همیشه بادها خاک را بلند می‌کنند و غم را می‌نشانند آنجا که تو ایستاده‌ای ای من با تو هستم آدم تنها خودش را «تو» خطاب می‌کند 

Read More »

تفلودم!

فردا  اول مهر تفلودمه…   دیگه دارم پیر پسر می‌شم! :دی  ورود به سی سالگی، یا بهتر بگم دهه چهارم زندگی!  …  خوشحالم؟ نمی دونم، دوست ندارم بزرگ شم… همین!

Read More »

مرثیه ای برای یک فروم

 پرشین تولز تنها فرومی بود که تقریبا هر روز بهش سر میزدم . . . بچه های خیلی خوبی داشت، قسمت گفتگوی آزاد اونجا هم یکی از بهترین و پربازدید کننده ترین بخش های سایت بود. تو سال ۲۰۰۸ یه قسمت های از این فروم تعطیل شد… از جمله بخش …

Read More »

خاطره هام . . .

چند روزی حالم گرفته بود…  مـی‌شه گفت از روزی که متوجه شدم  وبلاگ خاطره انگیزم مرکز پی اس پی از دست رفته… درسـته که دیگه به روز نمـی‌شه اما بعضی وقتا که دلم مـی‌گیره بهش سـر مـی‌زنم…   و همه ما چه خوب مـی‌دانیم که ترک هر عـادت موجب مرض …

Read More »

قلــب درخــت

از هــم جــدا شــدنــد   و درخــت کهنســال محلــه، خشــک شــد!   از حــرکــت ایستــاده بــود، قلبــی کــه روی سینــه اش، کنــده کــاری شــده بــود . . .

Read More »

راه نجــاتــی نیســت

راه حلــی داری؟!   راه نجــاتــی بــرای کشتــی شکستــه کــه نــه غــرق مــی شــود، نــه نجــات پیــدا مــی کنــد . . . 

Read More »

دوری در همیــن نــزدیکــی هــا

. نقشــه جـهان را تا مـی‌زنم جـهان را، توی جیـبم مـی‌گـذارم . . .     تو فقط چـند سـانـتی‌متـر از مـن دوری!        پی نوشت:  و مهربانیت از دور چه نزدیک است عجیب حس میکنم که جغرافیا دروغ تاریخ است

Read More »

اشــتباه چاپـــی . . .

. وقتی عقیـده، عـقده خـوانده مــی‌شـود و نـور چــراغ در آب، مهــتاب تلقـی! و متـانت زمیــن زیر بــرف یــخ مـی‌زند . . . آن‌ وقت اســت کـه نان از یتیـم خــانه مــی‌دزدیم، و مــی‌فهمیم . . . که دزد اشـتباه چاپـی درد اسـت!

Read More »