حسـرت …
. چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب اسب در حسرت خوابیدن گاریچی مرد گاریچی در حسرت مرگ… در 1 اردیبهشت…
Continue reading. چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب اسب در حسرت خوابیدن گاریچی مرد گاریچی در حسرت مرگ… در 1 اردیبهشت…
Continue reading. … و داسـتان غــم انـگیزی اسـت، دســتی که داس را بـرداشـت هــمــان دسـتی اسـت کـه یــک روز، در خـواب هـای مزرعه گـندم کـاشـت.
Continue reading. پــــرواز هـم دیـگر رویـای آن پــرنـده نـبود دانـه دانـه پـــرهـایـش را چـید تـا بر ایـن بـالـش خـــواب دیـگری ببیند!
Continue reading. امــروز روز خــوبــی بــود! هيــچ صفــری اضــافــه نشــد، بــه هــزار غمــی کــه داشتيــم . . .
Continue readingبا آن کس که دوست می داریم، ازسخن گفتن بازمانده ایم …. اما این سکوت نیست !
Continue readingدیــکتـاتــور مـنم! که اگـر همه در مـیدان اصلی احساسم جمع شـوند وفریاد زنند که تــــــــــو را از دلــــــم بیرون کنم… تا آخـرین لحظه رو به رویشان خواهم ایستاد…
Continue reading. ایـن شهــر شهــر قصه های مــادر بــزرگ نیـست! کــه زیـبا و آرام بـاشـــد آسمـانـش را هرگـز آبـی نـدیـده ام مــن از اينجــا خــواهــم رفــت و فــرقــی هــم…
Continue readingگــويــی پــدر ژپتــوی نجــار از ســرمــا، پينــوکيــوی عــزيــزش را در اجــاق مــی ســوزانــد، اينگــونــه کــه تــو مــرا . . .
Continue readingدر سرزمین من، بت ها پروار می شوند و مجسمه ها… ناپدید ! دنبال تـبــــر نـــگـــردید ابراهیم رفته دنبال یک لقمه نان !!!
Continue readingزمستــان آمــده اســت! خستــه ام! مــي خــوابــم! بهــار کــه آمــد، پيلــه ام را مــي شکــافــم تــا بــا پــرهــاي خيــس، دوبــاره عــاشقــت شــوم . . . …
Continue reading