شعر، هنر و ادبیات

. . .

تنهایی . . .

آنجا که تو ایستاده‌ای
همیشه پاییز است
همیشه برگ‌ها می‌ریزند
همیشه بادها
خاک را بلند می‌کنند و غم را
می‌نشانند
آنجا که تو ایستاده‌ای ای من
با تو هستم

آدم تنها

خودش را «تو» خطاب می‌کند  :hanghead:

. . .

. . .

قلــب درخــت

از هــم جــدا شــدنــد

 

و درخــت کهنســال محلــه، خشــک شــد!

 

از حــرکــت ایستــاده بــود،

قلبــی کــه روی سینــه اش،

کنــده کــاری شــده بــود . . .

. . .

کشتی شکسته . . .

راه نجــاتــی نیســت

راه حلــی داری؟!

 

راه نجــاتــی بــرای کشتــی شکستــه

کــه نــه غــرق مــی شــود،

نــه نجــات پیــدا مــی کنــد . . .  :hanghead:

کشتی شکسته . . .

فقط چند سانتی‌متر . . .

دوری در همیــن نــزدیکــی هــا

. . .

.

نقشــه جـهان را تا مـی‌زنم

جـهان را،

توی جیـبم مـی‌گـذارم . . .

 

 

تو فقط چـند سـانـتی‌متـر

از مـن دوری!  :hanghead:

 

 

 

پی نوشت: 

و مهربانیت از دور چه نزدیک است

عجیب حس میکنم که جغرافیا دروغ تاریخ است

قصـــه ای برای نخوابیدن . . .

قصـــه ای برای نخوابیدن . . .

قصـــه ای برای نخوابیدن . . .

.

گـرگ
شنـگول را خورده اسـت

 

گـرگ
مـنگول را تــکه تــکه مـی‌کند . . .

 

بـلند شو پــسرم!

ایـن قصـه بـــرای نــخوابیدن اسـت!

برو به بالا