روز‌ نوشت

khar

ملانصرالدین زندگی خویشتنم!

بعضی کارهام، چی میگن بهش … به معنای واقعی کلمه کارهای ملانصرالدین هستش… یعنی صد رحمت به جناب ملا :crazy:

لقمه رو ۱۸۰ درجه دور سرم می‌چرخونم و آخرش هم با هزار زحمت و اعصاب خورد کنی کوفت می‌کنم… :scratch:  و امروز یکی از اون روزا بود.  :whistle:

من ملا حسینم! :)

این گوشی اکسپریا پی رو می‌تونستم خیلی راحت و شیک از دیجی کالا سفارش بدم و در کمال راحتی تو محل کارم تحویل بگیرم… چن روز پیش از شانس خوبم فروش شگفت انگیز داشت ۸۴۴ که سفارش ندادم! (چرا؟) بعد الانم با ۱درصد تخفیفی که دارم می تونستم ۸۶۵ سفارش بدم… و به صورت پیکی راحت و مطمئن تحویل بگیرم (که بازم ندادم؟) خب پنج شنبه سر راهم  تو طبقات بالای علاالدین هم همین قیمت بود که بازم نگرفتم…(وای!) از طریق دوست مشترک ۸۴۰ قیمت گرفتم ولی چون توی نت هم این قیمت دیده بودم بازم پیگیر نشدم. (عجب!)

امروز اومدم و تو بازاچه پی تی دیدم که یکی توی لیست فروشش قیمت ۸۰۵ تومن گذاشته و با اتوبوس از جنوب ۱۵ هزینه ارسالش میشه… (خب تا اینجا که خوبه)

سفارش دادم (حماقت محض) و اینترنتی مبلغ رو پرداخت کردم… بعد فروشنده شیرینی خواست و گفتم که ده تومن هم شرینی میدم ۸۰۵+۱۵+۱۰بازم بد نیست اما بخوای حساب کنی اصن ارزش نداره که بری ترمینال و واسه هزار تا مشکل رسیدن و نرسیدن و ارسال کردن و… ریسک کنی (که کردم!)  :hanghead:

اما…  نگو داستان تازه شروع شده! :negative:

فروشنده تماس گرفت که جنس رو نداره! و تو بارش نبوده و می تونم یه گوشی دیگه جایگزین کنم… یا ۳-۴-۵ روزی صبر کنم تا جنس جدید برسه (که اونم این گوشی باشه یا نباشه) یا این‌که از جاهای دیگه واسم تهیه کنه ۸۵۰ تومن! :confused: خب… بازم راضی شدم که اینکار رو بکنه و ۸۶۵ تومن واسم تموم شد + این‌که باید پاشم برم ترمینال جنوب دنبال راننده اتوبوس یا انبار ترمینال (که خودش کلی وقتم رو می‌گیره) تازه این در بهترین حالتش هست… اگه جنس فرستاده بشه و اگه سالم دستم برسه و…

اووووووف از دست خریت خودم! :gahh:  امیدوارم موضوع ختم به خیر بشه.  :unsure:

یک سند تاریخی!

یک جدایی!

چه جالب! واقعن انتظار این‌که تاریخ و سرگذشت خاندان خودم رو تو نت ببینم رو دیگه نداشتم!  :-)

سرگذشت پسر عمو قدرت” به همراه تصویر استشادنامه ای از (برادر جدم ) ملا جلیل اسدی در روستای کمال آباد نیر به تاریخ ۱۳۱۶/۱۲/۰۹ عجب! …  :wacko:

داستان جالبی داره که از وبلاگ یکی از بستگان نقل قول می‌کنم:   :negative:

یک سند تاریخی!

سال‌های دور و درازی از اون روز که این امضاء ها و مهر و انگشت بر پیکر این کاغذ سفید خورده میگذرد کاغذی که دیگر به تاریخ پیوسته و خاطرات مرده را زنده میکند.

در اون زمان‌ها که مرز ایران و روسیه باز شده بود، مردم به راحتی به باکو که در آن زمان (بادکوبه) نامیده می‌شد می‌رفتند. قدرت پسر اسداله که نام مادرش معصومه بود و نوه ی آتا رضا و برادرزاده آقا رضا بود با برادرانش به نامهای ملاجلیل، خلیل، و تنها خواهرشان ستاره و عمو زاده شان شکور به بادکوبه سفر کردند و بدلیل یکی بودن زبان و فرهنگ و آداب و رسوم وسنن مدتی را با آرامش در آنجا سپری نمودند….

تا اینکه دولت روسیه به دلایل سیاسی آن زمان اعلام کرد مرز ایران و باکو را به روی تمام ایرانی ها خواهد بست و تمام کسانی که سجلی (شناسنامه) ایرانی دارند باید خاک این سرزمین را ترک کنند و به وطن خود برگردند…

این سه برادر به همراه خواهر و پسر عمویشان شکور  آماده بازگشت به ایران شدند و تمام اسباب و لوازم خود را جمع آوری نمودند و به سمت مرز حرکت کردند…

 (مدت ها قبل از این ماجرا قدرت بدلیل گم شدن شناسنامه اش در باکو اقدام به تهیه شناسنامه از اداره ثبت احوال دولت این کشور نموده بود و شناسنامه باکویی تهیه کرده بود…)

بعد از رسیدن به مرز متوجه می‌شوند که بجز قدرت که شناسنامه باکویی دارد بقیه می‌توانند به شهر خود بازگردند اما قدرت اجازه خروج از باکو را ندارد…

این شد که قدرت در آن سوی رودخانه ارس که هنوز هم مرز ایران و باکو ست می نشیند و  ملاجلیل، خلیل، ستاره و پسر عمویشان شکور در این سمت یعنی ایران می نشینند و روزها و ساعتها با نگاه کردن به قدرت گریه و شیون میکنند…  <<فیلم هندی! :biggrin:

واقعا دوری از برادر غم بزرگی است

این شد که بعد از رسیدن به قریه کمال آباد شروع به تهیه استشهاد و استعلام از اهالی روستا نمودند تا بلکه بتوانند با استفاده از آن بار دیگر قدرت را به وطن بازگردانند ولی هرگز به این مقصود خود نرسیدند و قدرت در باکو ماند و ماند و ماند تا اینکه ازدواج کرد و صاحب چهار فرزند به نامهای الدار، المیرا، لیلا، و یاور شد که حدود ۱۵ سال پیش فرزندانش برای دیدار عمو زاده ها و عمه زاده هایشان به ایران آمده بودند و ما آنها را به نقاط مختلف تاریخی و سیاحتی ایران بردیم و پس از دو هفته به شهر باکو رفتند و تا به امروز دیگر خبری از آنها نداریم.

این استشهاد اکنون در نزد من محفوظ است و با تمام وجودم از آن مراقبت میکنم و شاید روزی آن را به موزه مردم شناسی ایران دادم!! هنوز نمی‌دانم!!!! پایان نقل قول

 

جیحون چی چی اوف!

.

یادمه که اوایل دهه هفتاد لیلا و المیرا (دختر عمو های پدربزرگم) به همراه پسرشون جیحون برای دیدار اقوام اومده بودن… یه ریش تراش هم واسه خانواده ما سوغاتی آورده بودن که اصن کار هم نکرد! و آخرش خودم دل و روده اش رو ریختم بیرون :crazy:  آخیییی یادش بخیر! :yajuyo: این جیحون واسمون لاتینی می‌نوشت و ما اندرکف دست خطش بودیم…!

New Year

سال ۹۲ . . .

سال نود و یـک هم رفت، سالی که در پیـشوازش نـوشتم “چه سال سختی بود این نود!” :scratch:

برای ۹۱ بـرنامه های داشتـم که به سـرانجامی نرسید viannen  ولی سال جدید سال تغییـر خواهد بود، به امـید خـدا در ۹۲ میوه درختی رو خواهم چید که سـال‌ها برای آن برنامه ریزی کرده بـودم…  برای امسـال آرزو نـه! ولی امـید دارم… :)  امـید به آن‌کـه بـهتر باشد، خنـده و شـادی باشد وعشقـی بیاید و نـرود به راحـتی . . .

سفره هفت سین

برای خـانواده ام‎، عـزیـزانم، و همه مـردم سـرزمینـم بهـترین ها را مـی‌خواهم …  سـال نـو مـبارک!  :wubpink:

*اما واقعا برای من سال ۹۰سخت بود حتی سخت‌تر از امسال…

چه ذوق و هنری داشته... :)

تابلو ترولی

چه ذوق و هنری داشته… :)

هنر نزد ایرانیان است و بس! …  :crazy:

8MARCH

روز جهانی زن

یکی از بهترین عکس های سال ۲۰۰۶

محکم ایستاده است! برای دفاع از خانه و خانواده، تنها در برابر ده ها مرد، و افسوس که فقط اندک نسیمی به نفع اوست. :hanghead:

زن یعنی مادر، تجلی همه زیبایی ها،  زن یعنی زندگی . . .

* هشتم مارس/ هیجدهم اسفندماه روز جهانی حمایت از حقوق زنان

برو به بالا