چه جالب! واقعن انتظار این‌که تاریخ و سرگذشت خاندان خودم رو تو نت ببینم رو دیگه نداشتم!  :-)

سرگذشت پسر عمو قدرت” به همراه تصویر استشادنامه ای از (برادر جدم ) ملا جلیل اسدی در روستای کمال آباد نیر به تاریخ ۱۳۱۶/۱۲/۰۹ عجب! …  :wacko:

داستان جالبی داره که از وبلاگ یکی از بستگان نقل قول می‌کنم:   :negative:

یک سند تاریخی!

سال‌های دور و درازی از اون روز که این امضاء ها و مهر و انگشت بر پیکر این کاغذ سفید خورده میگذرد کاغذی که دیگر به تاریخ پیوسته و خاطرات مرده را زنده میکند.

در اون زمان‌ها که مرز ایران و روسیه باز شده بود، مردم به راحتی به باکو که در آن زمان (بادکوبه) نامیده می‌شد می‌رفتند. قدرت پسر اسداله که نام مادرش معصومه بود و نوه ی آتا رضا و برادرزاده آقا رضا بود با برادرانش به نامهای ملاجلیل، خلیل، و تنها خواهرشان ستاره و عمو زاده شان شکور به بادکوبه سفر کردند و بدلیل یکی بودن زبان و فرهنگ و آداب و رسوم وسنن مدتی را با آرامش در آنجا سپری نمودند….

تا اینکه دولت روسیه به دلایل سیاسی آن زمان اعلام کرد مرز ایران و باکو را به روی تمام ایرانی ها خواهد بست و تمام کسانی که سجلی (شناسنامه) ایرانی دارند باید خاک این سرزمین را ترک کنند و به وطن خود برگردند…

این سه برادر به همراه خواهر و پسر عمویشان شکور  آماده بازگشت به ایران شدند و تمام اسباب و لوازم خود را جمع آوری نمودند و به سمت مرز حرکت کردند…

 (مدت ها قبل از این ماجرا قدرت بدلیل گم شدن شناسنامه اش در باکو اقدام به تهیه شناسنامه از اداره ثبت احوال دولت این کشور نموده بود و شناسنامه باکویی تهیه کرده بود…)

بعد از رسیدن به مرز متوجه می‌شوند که بجز قدرت که شناسنامه باکویی دارد بقیه می‌توانند به شهر خود بازگردند اما قدرت اجازه خروج از باکو را ندارد…

این شد که قدرت در آن سوی رودخانه ارس که هنوز هم مرز ایران و باکو ست می نشیند و  ملاجلیل، خلیل، ستاره و پسر عمویشان شکور در این سمت یعنی ایران می نشینند و روزها و ساعتها با نگاه کردن به قدرت گریه و شیون میکنند…  <<فیلم هندی! :biggrin:

واقعا دوری از برادر غم بزرگی است

این شد که بعد از رسیدن به قریه کمال آباد شروع به تهیه استشهاد و استعلام از اهالی روستا نمودند تا بلکه بتوانند با استفاده از آن بار دیگر قدرت را به وطن بازگردانند ولی هرگز به این مقصود خود نرسیدند و قدرت در باکو ماند و ماند و ماند تا اینکه ازدواج کرد و صاحب چهار فرزند به نامهای الدار، المیرا، لیلا، و یاور شد که حدود ۱۵ سال پیش فرزندانش برای دیدار عمو زاده ها و عمه زاده هایشان به ایران آمده بودند و ما آنها را به نقاط مختلف تاریخی و سیاحتی ایران بردیم و پس از دو هفته به شهر باکو رفتند و تا به امروز دیگر خبری از آنها نداریم.

این استشهاد اکنون در نزد من محفوظ است و با تمام وجودم از آن مراقبت میکنم و شاید روزی آن را به موزه مردم شناسی ایران دادم!! هنوز نمی‌دانم!!!! پایان نقل قول

 

جیحون چی چی اوف!

.

یادمه که اوایل دهه هفتاد لیلا و المیرا (دختر عمو های پدربزرگم) به همراه پسرشون جیحون برای دیدار اقوام اومده بودن… یه ریش تراش هم واسه خانواده ما سوغاتی آورده بودن که اصن کار هم نکرد! و آخرش خودم دل و روده اش رو ریختم بیرون :crazy:  آخیییی یادش بخیر! :yajuyo: این جیحون واسمون لاتینی می‌نوشت و ما اندرکف دست خطش بودیم…!